جوانه کرده دلم در هوای روییدن / مرا ببر به هوای خوش شکوفایی ...

رفتم . .

 

رفتم ... !

با یک کوله پشتی !!! ... به بلاگفا ...

حتما سر بزنید و اگر لینک من را به صفحه تان بخشیدید آن را به این آدرس تصحیح کنید:

shekoofaee.com

   + مینا ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ما را رها کنيد در اين رنج بی حساب ...

زمستان سال ۶۶ مصادف با روز زن ، توفیقی دست داد تا با چند تن از دوستان بدون هماهنگی به دیدن امام برم ... و در کمال ناباوری و البته کلی دردسر! امام مهمانان ناخوانده را پذیرفت ... و من بی اراده میگریستم. گرمای حسینیه جماران و نورانیت جمال امام چنان مستم کرد که فکر نمیکردم این نورانیت را بار دیگر در جای دیگر تجربه کنم ... اما دو سال بعد، بر بام مصلی دوباره آن خورشید برآمد ... و این بار نیز گریه امانم را بریده بود ...

و امروز غزلی با یاد امام گریستم :

***

من و تداوم با تو ؟ . . .  پر از خیال حضورم

تو و  ترنم با من؟ . . .  پر از طنین غرورم

تو آن سکوت معانی من آن کلام مطنطن

تو  از تبار شعوری، من از قبیله ی شورم

تحصن من و شعرم، به وقت شرجی ی باران

در ابتدای نگاهت ،  در ابتدای عبورم

اگر که قد نکشیدم  کنار شانه ی باغی

قسم به رسم صنوبر  که عاشقانه  صبورم

اگرچه شان نزولی، ندارد این همه دردم

هوای معجزه دارد،  دوباره سینه ی طورم

مگر کجای زمینم ، مگر کجای زمانم

که بی طلوع تو زردم که بی نصیب ظهورم . . .

جواب مسئله با من:  دوباره شرح توهُم

خلاصه تر که بگویم :  ز هر چه مرحله  دورم !

* * *

و دیگر اینکه . . . کمتر کارهای نیمایی و سپید به سراغم میاد!  - هرچند که به نظرم دایره لغاتم

در آن قالبها بزرگتره - ولی اینبار بدون مقدمه این ابیات محاصرم کردند و ظاهرا  قسمت این بود

که بنویسم . . . 

این شهر مست!

این شهر خفته ی در صبحدم خمار

بردی نکرده هیچ

در این فصل پرقمار ...

اندوه خیز و سرد

پیچیده در کسالت مستانگی مدام

سخت و سکوت وار

با کوچه های تنگ

پوشیده در تداوم  تخدیر

در حصار ...

تعبیر واژگونه و کابوسهای تلخ

فریاد شاعرانه ی شوقی امیدوار :

شاید دوباره پنجره را وقت بامداد

دستی گشود

شاید زدود از سر این شیشه ها غبار

شاید که پلک خسته ی این شهر بشکفد

پایان انتظار ...

                               خرداد ماه 1386 - مینا

 

   + مینا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

نامه های تاکنون ...

(۱)

سلام ...

اینجا هوا عاشقانه است

ابرها خود را گم کرده اند !

و خورشید بی وقفه میبارد ...

آسمان بر آستانه ی زمین منتظر است

ملالی نیست! ... 

دیروز  آرزوهای ناخوانده را راهی کردم ...

و امروز ... درنگ جایز نیست

روزهای بی هیچ را در گنجه تلنبار میکنم

و تمام خستگی پنجره ها را در هوایی تازه پرواز میدهم 

لحظه ها همه جا همین رنگ است : 

... آسمان و زمین ... 

... بودن و نبودن ...

و من امروز بودن را انتظار میکشم ...

                                                            مینا  –  خرداد 86

                                       

 

   + مینا ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

چهارفصل قابها ...

***

به شوق صبح لبخند تو هر شب خواب گم میشد!

سحرخیز غزل در ساحت محراب گم میشد

سکوت چشمهایت، قاصدک بال و بهارآلود

سبک پرواز در هنگامه ای کمیاب گم میشد

به شور درد میرقصید زخم از پایکوبی ها

که هر غمناله ای در چرخش مضراب گم میشد

کویر و خلسه ی  باران و عشقی سخت تردامن

هزاران موج در اندیشه ی سیلاب گم میشد

تمام روزها و کوچه ها بی آسمان ای کاش

تمام رنگها بی چهارفصل قاب گم میشد...

                               بیاد روزهایی دور در قطعه شهدا ... فروردین ماه ۱۳۸۶ - مینا

   + مینا ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

بهاری که در شوق بيداری باغ پيداست ...

... بهاری که در شوق بیداری باغ پیداست

پر از طرح سبز سپیدار

پر از انتظار شکوفایی قاصدکهاست

و یک آسمان بوی باران

که پایان ندارد

بهاری که در شوق بیداری باغ پیداست

مرا آشنا کرد با بیکرانی که آهنگ پرواز را میشناسد

مرا آشنا کرد با رنگ ناب شکفتن

و با هر چه بوی زمستان ندارد!

                                                       در انتظار بهار ۷۶ سرودم - مینا

   + مینا ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا ...

تمام تهیدستی ام واژه هایی که سرودم ....

علم ... سیاه ... نوحه ... نیزه ... خیمه ... آوارگی ... یتیم ... خورشید ... شریعه ... تشنه... خون ... محرم ... ظهر ... قتلگاه .... طواف... طواف ... طواف ....

و هنوز تا سرودن محرم بی واژه ام ... !!!

****

 

علم در علم  ،  واژه  ، سبز و سیاه

کلامم  شکسته است  در  موج  آه

مزامیر ، در   سینه  ،     غمناله ها

تن  نوحه از   نیزه ی  غم   ،    تباه

غزل  ،       خیمه باران       آوارگی

یتیم    دوبیتی   پی          سرپناه!

همه   مثنویها ی        دلخون شده

شب و روز در سوگ خورشید و ماه

شریعه شریعه   زمین      تشنه تر

محرم محرم  زمان        در      گواه

از این پس  زمان ، وقت  ظهر  دهم

تمام زمین      گودی           قتلگاه ....

                                           شب تاسوعا – بهمن ماه 1385 – مینا

 

   + مینا ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

باکره پا به ماه ! ...

****

سلطنت شعر

دست خیال، سلطنتی روبراه کرد

قصری شگفت، کومه ی دل را تباه کرد

بر شاه بیت هر غزلی تاج  غم گذاشت

یک لاقبای شعر مرا غرق آه کرد

دیرینه بود دشمن و من منقرض شدم

ایهام عشق روز و شبم را سیاه کرد

آوازهای تشنگی ام گر گرفته اند

آه از عطش که قصد من بیگناه کرد

وقتی نمانده باید از این لحظه ها گذشت

فکری برای باکره ی پا به ماه کرد!

پرورد جنس دیگری از نسل عاشقی

با یک جناس، شوق مرا سر به راه کرد

با مقطعی که اول فصل سرودن است

دست خیال سلطنتی روبراه کرد...

قلمی شد در 14 دیماه ماه 85 – مینا

 

   + مینا ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

سومين پاييز عمر شکوفايی

... شکوفایی شمعهای سومین پاییز خود را روشن میکند ... و امید که برخلاف دیگر جشنهای تولد، به این زودیها خاموش نشوند ... و شما هم حتما یواشکی شمعها را فوت نکنید!!! خوبی این جور جشن تولدها این است که اگه قصد کادو دادن نداشته باشین! یا حتی وقت نکنید از سر کوچه هول هولی تهیه کنید... خیالی نیست!!!... پس خوش اومدین ...

حالا خودمو به چند مجال کوتاه که در  آبانماه پیدا کردم مهمون میکنم!!!

... و به شاباش عروس پاییز

باغ دست افشان کرد

برگ برگ نفس سبز صنوبرها را ...

۲

صورتک ساختم از آینه ها

شاید از خنده تو شاد شود چشمانم ...

۳

... و کوچه های بی باغ هرگز قد نمیکشند ...

۴

تمام شب

چکه میکرد نگاه تو

... خواب چشمان من آشفت ...

۵

وسوسه های کال زمین

رسیده ترین بهشت را

می گنداند ...!

                                                          آذرماه ۸۵ - مینا

   + مینا ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

... ساحت عشق را پاس بداریم ...

در روزهای بی برگی! سرودم 25 آبانماه ۸۵

*

چل گیس غزل...! حسرت گیسوی تو دارم

با روی سیاهم هوس روی تو دارم

خوش آب و هواتر شده از سحر تو این شهر

در هر نفسی تکیه به جادوی تو دارم

ییلاق خیالم قُرُق تاختن توست

تا چشم بر آن گردش آهوی تو دارم

خورشید حضور تو و بارانی شعرم

با قوس و قزح صحبت ابروی تو دارم

آبستن صد دردم و فارغ شدنی نیست!

این بغض که دور از سر زانوی تو دارم

هر چند هزاران دل روشن به تو بندند!

فردای چراغان! غم سوسوی تو دارم

در مثنوی سلک تو سهراب‌کُشان نیست 

تا حرمت آن ساحت بازوی تو دارم

... یا عشق

   + مینا ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

شام آخر !

هنوز اول عشق است ...

****

نوبر کنید فصل غزل را  به دردسر !

آغاز این مشاعره ، پایان بی ثمر ...

گفتی: " بساز روح زمان را که نفخه نیست

در این سراچه رنگ خدا مانده پشت در

این قصه باز نام تو بر باد میدهد!

این سرنوشت سادگی و عشق پرخطر!

تا مانده سهم گریه و این آسمان کبود

یک نیم بیت تر بخروشان بر این گذر "

از نام و نان گذشته‌ام اینبار بی دریغ 

این شام آخر است!  چه خیر آید و چه شر !

شاید دوباره عشوه‌ی ناخوانده‌ای غریب ...

شاید شفای عاجل و یک عشق تازه‌تر ...

شاید اقامه‌ای و حضور و جماعتی ...

یک اقتدای دیگر و آغاز دردسر...!!

در آبانماه اتفاق افتاد! .... 1385 - مینا

 

   + مینا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد