ما را رها کنيد در اين رنج بی حساب ...

زمستان سال ۶۶ مصادف با روز زن ، توفیقی دست داد تا با چند تن از دوستان بدون هماهنگی به دیدن امام برم ... و در کمال ناباوری و البته کلی دردسر! امام مهمانان ناخوانده را پذیرفت ... و من بی اراده میگریستم. گرمای حسینیه جماران و نورانیت جمال امام چنان مستم کرد که فکر نمیکردم این نورانیت را بار دیگر در جای دیگر تجربه کنم ... اما دو سال بعد، بر بام مصلی دوباره آن خورشید برآمد ... و این بار نیز گریه امانم را بریده بود ...

و امروز غزلی با یاد امام گریستم :

***

من و تداوم با تو ؟ . . .  پر از خیال حضورم

تو و  ترنم با من؟ . . .  پر از طنین غرورم

تو آن سکوت معانی من آن کلام مطنطن

تو  از تبار شعوری، من از قبیله ی شورم

تحصن من و شعرم، به وقت شرجی ی باران

در ابتدای نگاهت ،  در ابتدای عبورم

اگر که قد نکشیدم  کنار شانه ی باغی

قسم به رسم صنوبر  که عاشقانه  صبورم

اگرچه شان نزولی، ندارد این همه دردم

هوای معجزه دارد،  دوباره سینه ی طورم

مگر کجای زمینم ، مگر کجای زمانم

که بی طلوع تو زردم که بی نصیب ظهورم . . .

جواب مسئله با من:  دوباره شرح توهُم

خلاصه تر که بگویم :  ز هر چه مرحله  دورم !

* * *

و دیگر اینکه . . . کمتر کارهای نیمایی و سپید به سراغم میاد!  - هرچند که به نظرم دایره لغاتم

در آن قالبها بزرگتره - ولی اینبار بدون مقدمه این ابیات محاصرم کردند و ظاهرا  قسمت این بود

که بنویسم . . . 

این شهر مست!

این شهر خفته ی در صبحدم خمار

بردی نکرده هیچ

در این فصل پرقمار ...

اندوه خیز و سرد

پیچیده در کسالت مستانگی مدام

سخت و سکوت وار

با کوچه های تنگ

پوشیده در تداوم  تخدیر

در حصار ...

تعبیر واژگونه و کابوسهای تلخ

فریاد شاعرانه ی شوقی امیدوار :

شاید دوباره پنجره را وقت بامداد

دستی گشود

شاید زدود از سر این شیشه ها غبار

شاید که پلک خسته ی این شهر بشکفد

پایان انتظار ...

                               خرداد ماه 1386 - مینا

 

/ 50 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غلام هاشمی(محمد علی)

سلام عزیزتر از جان ماه رجب فرا رسید ماه دعا و اعتکاف آه خدایا چه دل انگیز ایامی می آفرینی که هر روزش مبارک است و هر ساعتش خُجسته و هر لحظه ی آن هزاران بار بهتر است برای عاشقان طریق وصالت. بعد از مدتی بیماری وبلاگ من هم به روز شد. مرا با نظرت مستفیض می کنی؟ یا علی..

ناما جعفری

سلام مینا جان... برای تو...که گفتم دوستت دارم... اما گفتی هیچ حسی ندارم...خواهش می کنم بروبیرون اززندگی ام. ................................... هوسولوموکولوفوضولووجودوخو لبهایت آماده بوسیدن می شود درمزرعه تنباکو صبح پرتقال / کره/ مربا / تخم مرغ سنجاقک ها می پرندتوی رگ ها یت... به دیداری های نزدیک می اندیشم...

م.ر.ت

روزگاری ست که با ريگ روان همسفرم می روم راه و ز منزل خبری نيست مرا... پاينده باشيد و تابنده

مهدی معارف

پهنای کوچه کمتر از دلبستگی ها بود ---- سلام دوست خوبم برکه مهتاب با غزلی به روز شد مشتاقانه منتظر نقد و نظر ارزشمندتان هستم شاد و در پناه حق بمانید

حسين جلال پور

سلام "من حرف می زنم" این شعرهای دور نوشتن نداشتند؟ منتظرم باسپاس

مهرخرد

سلام.چرا مطلب جديد درج نمی فرماييد؟

محسن

سلام و عرض ارادت: یکی دوتا از شاعرانه های زلال و دوست داشتنی تان را در دو سایت ؛خبرگزاری برنا؛ (سرویس باشگاه جوانی/ دفتر شعر) و همچنین سایت ؛کتاب نیوز؛ (دفتر شعر) کار کردیم. همیشه پر از طراوت و عطر عاشقی باشید. ضمنا کمی دیر نشده برای یک پست دیگر؟!